..ما با بی رحمی هر چه تمامتر با پاسداران رفتار میكردیم...در موقع شكنجه ذره ای احساس دلسوزی علیرغم ناله ها و فریادهایی كه آنها میكشیدند، نداشتیم...
... با اینكه همان روز اول برای من مشخص شده بود كه كفاش اطلاعاتی ندارد، با این حال من با كابل میزدم و مسعود دهانش را گرفته بود ... مسعود گفت "اطلاعات كه نتوانستیم بگیریم ولی انتقام كه گرفتیم..."
...من با كابل میزدم ... و آنها هنگامیكه خیلی از
فشار ضربات دردشان میآمد "الله اكبر" میگفتند...
...جسد كفاش شكنجه شده...
...مسعود به من اشاره كرد آب داغ را یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بكشد،
من نیز آب داغ را یواش یواش روی پاهای محسن ریختم طوری كه
تمام تاولهای پایش تركید...
...جواد گفت الان حالیت میكنم و سپس میله ای سربی برداشت و به دهان و فك و چانه
و دندانهای او زد كه وقتی طالب دهانش را باز كرد،
دندانهای شكسته اش به همراه خون آبه روی شلوارش ریخت...
...مسعود ناگهان اتو را به كمر محسن جلیلی چسباند كه محسن از شدت درد
با حالت عجیبی دهانش را باز كرد و سپس از هوش رفت...
...یك بار كه به هوش آمد و پنجه هایش را روی شلوارش میكشید، مسعود قربانی به من گفت
آب داغ را بده و پس از اینكه آب داغ را از من گرفت آنرا روی دستهای محسن ریخت كه
دستهای محسن پف كرد و چروك شد و حالت پختگی گرفت...
...جواد سیخ را دو بار سرخ كرد و به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ كرد و روی
دكمه های جلو شلوار طالب گذاشت كه شلوار طالب سوخت و سپس سیخ داغ به بدن طالب
اصابت كرد كه یكدفعه طالب شوكه شد و بدین ترتیب جواد آلت طالب را سوزاند...جواد محمدی
چاقو را كنار چشم طالب گذاشت و فشار داد كه خون از چشمش بیرون ریخت و
وقتی بعداً طالب به هوش آمد با آن چشم جایی را نمیدید...
...ما نه تنها با پاسداران این كار را كردیم، بلكه به كفاش نیز رحم نكردیم
و در حالیكه چند روز قبلش مشخص شده بود او از همه چیز بی خبر است،
با او نیز چنین كارهایی كردیم ...
...آنها را روی صندلی بستیم و چشمشان را بستیم و با همان میله های سربی آنها را
بیهوش كردیم و سپس آمپول سیانور به بدنشان تزریق كردیم كه...
...پس از بهوش آمدن مجدداً آب داغ روی سر آنها ریختیم و سر و صورت آنها تاول زد
و سپس موهای آنها را به همراه پوست سرشان كه سوخته بود كندیم...
...اجساد را كه به صورت دو بسته كه یكی از بسته ها یك جسد و دیگری دو جسد بود
از صندوق عقب به پائین آوردیم...و روی زمین كشاندیم در حین انتقال بود كه متوجه
نفس كشیدن آنها شدیم و اینكه در حال جان كندن بودند و بدنشان گرم بود...
...پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش كنده شده بود...جواد محمدی
در حالیكه انبردست در دستش بود مشغول كشیدن دندانهای طالب بود...
...بعد از تزریق سیانور صدای خرخر از گلوی آنها خارج میشد و ما در حالیكه
هنوز زنده بودند و در حال جان كندن بودند بدن آنها را طوری طناب پیچ كردیم كه
داخل صندوق عقب ماشین جا شود...
...مصطفی سر او را محكم گرفته بود و جواد با عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب
گذاشت و آنرا برید و بلافاصله چاقو را روی بینی طالب گذاشت و بینی او را برید...
...جواد شیشه را به طالب استعمال كرد و سپس همان شیشه را شكست و با تیزیهای
آن به بدن طالب میكشید كه خون از سر تا پای بدن او راه افتاده بود...
...كار مهندسی (شكنجه كردن) خیلی پیچیده تر از عملیاتی (ترور كردن) است و
احتمال بریدن هست. شكنجه میكنیم چون مجبوریم...ولی وقتی حاكم بشویم نمیكنیم...
...مسعود قربانی گفت بچه های بالا از كلیه افراد بخش ویژه خصوصاً شماها كه در
این جریان (منظور شكنجه) نقش اصلی دارید قدردانی كرده اند...
...میله های سربی كه توسط مسئولین بالا (ی مجاهدین) داده شده بود و گفته بودند
با اینها اگر به پشت گردن كسی زده شود بیهوش میشود...صندلی را خواباندیم.
من با كابل میزدم و آنها كه از درد ناله میكردند و فریاد میزدند...مصطفی دهان آنها
را با پارچه میبست...
...آنقدر آنها را زدم كه تاولهای پاهای آنها تركید و خونریزی كرد...